
امروز به من میگویند نبین.
دیروز هم میگفتند نگو. نشنو. حس نکن.
آخر پس فایده این همه لوازم اضافی روی کله من چیست؟
حتی یادم می آید یکی میگفت آن نفهمها به ما میگویند که " شما هم سعی کنید نفهمید"!
آخر مگر میشود به مغزمان بگوییم نفهم. مغز کار خودش را میکند. مگر اینکه به تدریج آن را از کار بیندازیم. آن وقت دیگر کار نمیکند که هیچ، حتی درخواست هم نمیکند. مادرم به من میگفت "مغز هم مثل شکم گرسنه اش میشود به شرطی که بفهمی باید به او غذا بدهی وگرنه میمیرد و تو حتی ککت هم نمیگزد."
کاش مغزهامان که گشنه شدند بهشان فست فود ندهیم!!

امروز نه تاریخ را به یاد می آورم. نه خودم را.
توی فکرم میگردم ببینم چیست که میتواند مرا لحظه ای به خود مشغول کند. هیچ.
توی اتاقم میگردم که ببینم چیست که با آن مشغول شوم میبینم از فکرم هم خالیتر است.
بیخود نیست که به آن میگویند انفرادی.
انفرادی.
سلول انفرادی.
خوب فکر کن. مگه رویاهات مردن. اونجا چی میبینی. به خودت فشار بیار. به مغزت. به روحت. آره میبینم. فکر کنم یه سیبه. یه سیب سرخ. چقدر رنگ سرخ رو دوس دارم مث خون. مث رهایی. آه رهایی .... این پرنده در این قفس تنگ نمیخواند.

هر عکس و هزاران خاطره. تا رسیدم به این عکس. یادش به خیر. اون روز من رفتم دوربین و تنظیم کردم و زدمش رو تایمر. دویدم و نشستم کنارت. بعدش که عکسا چاپ شد تو حیرون مونده بودی که چرا من از صورتمون نگرفتم و خندیدی. و منم از خنده تو خنده ام گرفته بود.
من می پرستم تنهایی را چونکه یک، تنهای، یکتا پرستم!
این یک جمله از وبلاگش هست. بقیه اش رو خواستید ببینید."آسمان سینه ام پروانه ایست."

گاهی احساس میکنم درون تنگ بلور ماهی خانه مان افتاده ام و آخرین حبابهای اطرافم که برای روز مبادا نگاه داشته بودم، یکی یکی میترکد و مرا بیشتر به هراس لحظات آخر خفگی فرو میبرد.
ماهی قرمز تنگ بلور خانه مان دیروز مرد.
خواهرم بد جوری گریست.
و من مات مانده بودم از آنهمه علاقه که چرا تا به حال درک نکرده بودم!
آه.....
قلبم دارد نفسهای آخر را میکشد.
هنوز خوب نمیدانم که دستی که مرا فرستاده
قصدش غسل تعمید است یا مرگ هر چه که به من سپرده بود.
هیچ کس قیمت قلبش را نمیداند.

این فریاد قلب سرد من است
که از درون دهلیزهایش پژواک صدای مرد یخی بگوش میرسد.
آهای آدمهای دنیا من به قطره قطره عشق شما رشک میورزم.
در کوچه های شهر ما قلبها را به صلاخ خانه میبرند.
دوستم دیروز میگفت: خودش دیده بود چگونه قلبی رو زمین داغ، آب شد."
قلب من پشت لایه های یخ سخت خوابیده.
این زمستان کی تمام میشود؟
در کوچه های سرد ما قلبها را به صلاخ خانه میبرند.
امروز !!!!!!!!!!!!!!!!!
فردا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببخشيد كه بسيار دير مطلب مينويسم ... اما عذرم موجه هست ... همين!
|
|
اين بار حديث، حديث رهايي است. و گذر از تاريكي موهوم و سرد براي رسيدن به رهايي. و در پشت اين ريلهاي سرد زمزمه دلنواز و گرم جنبش و رسيدن به نقطه آفرينش و اندك زماني بعد نور و هستي و تا چشم كار ميكند هياهوي زندگي. گذشت. ديگر اين لحظه هايي كه تاريك بود گذشت و چه جانكاه گذشت. من قطعه قطعه از خودم كم شدم به اميد آنكس كه ميبايد ميرسيد. ولي انگار اين منم كه به او ميرسم. آيا اين نور است كه به سمت من ميآيد يا منم كه به سمت او ميروم. اما چه فرق دارد. اندكي ديگر من در او غرقم و او از من سرشار. آه. ميخواهم هيچگاه مزه رسيدن به نور را فراموش نكنم. مزه رسيدن به شفافيت. رسيدن به او. |
|
و اينگونه مرد مسافر شروع كرد به آغاز يك سفر بي پايان! چرا كه سفر خودش به او نيرو ميداد. و نيرويش در هر گام بيشتر ميشد. اندكي ايستاد و با خودش فكر كرد:"هميشه اينگونه است؟ چگونه من تجربه نكرده بودم، حتي ميشود از داغي آفتاب برتابيده از كف جاده سياه و داغ هم نيرو گرفت. حتي از پرواز يك كلاغ! راستي اين جاده بعد از پيچ خود به كجا ميرود و اين خط مرا به كجاي داستان زندگيم ميبرد؟ بايد ترك اين صندلي كنم و باشد براي خسته اي ديگر. و وقتي من رسيدم او رفته بود! |
|

و باز هم بي پايان .... بايد رفت... اما بايد بال داشت.. براي رفتن بايد كفش داشت و توشه مناسب. و نايي در زانوها و اميدي به رهايي و مركبي مناسب...... و برترين مركب اين سفر بيپايان عشق است و ديگر هيچ و عشق را از ريلهاي مواي بايد آموخت كه ميخواهند در انتها به هم برسند و پيش ميروند (و البته اينگونه هم ديده ميشود) و فقط من و تو ميدانيم كه به هم نخواهند رسيد.... آه از اين سرنوشت تلخ... چون اگر به هم برسند ... فردا در روزنامه ميگويند در حادثه خروج قطار از ريل يكي مرد و ۳۵ نفر مجروح شدند. عشق را از ريلها بايد آموخت كه بزرگند و به خاطر ديگران هميشه در كنار همند اما به هم نميرسند. اي كاش در قطاري كه فقط من مسافرش باشم .. اين دو عاشق به هم برسند... ميخواهم ببينم و بروم.

و باز هم خدا همسفر ما
بايد كم كم كوله بار سفر را بست... براي يك سفر واقعا بيپايان ... به كجا؟ ... آنجا كه ميگويند آسمانش مثل همينجا آبي است اما زمينش مثل اينجا سياه نيست. شايد سبز و شايد هم سفيد، ولي نه، رنگ بيرنگي است. مثل باغ بيمرگي. كاش باز هم فرصتي براي دوباره ديدن بود. اما واقعا نميدانم كه اينبار نيز بعد از اينكه پلكهايم به روي هم لغزيد آيا باز هم از هم كنده خواهد شد؟ ... شايد خيلي زود! زودتر از فردا.

يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچكي نبود.
باور كنيد هيچكي نبود!

خوشا پر كشيدن،
خوشا رهايي،
خوشا اگر نه رها زيستن مردن به،
رهايي....،آه ....!
اين پرنده، در اين قفس تنگ
نميخواند.

در ادامه مطلب (بيا همسفر...) متن كامل وصيت نامه داريوش كبير را آوردهام. تقديم به شما كه ميخواهيد هويت ناب خودتون رو حفظ كنيد.
ادامه مطلب...

و باز هم بي پايان!

آنكه مسئول است،
مسئول ساختن،
نبايد ويران كردن را بياموزد؟

و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خوب ميداند.

دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست
كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
هنگامی که از پیشم رفتی فقط احساس تنهایی و خلا می کردم
اما مدت زمان زیادی طول کشید که بفهمم که به خاطراتم پیوستی
پس ای عزیز من تو را به خاطره نه بلکه به خاطر خواهم سپرد.
اين مطلب از دست نوشته هاي اين آقا رضاي گل. در وبلاگ خداوندي كه گريست اما اشك نريخت مطالب بيشتري ميبينيد و عكسهاي جالبي هم. باز هم منتظر این زیباترین جملات همه شما هستم.

يـــــاران چه غريبــــانه ، رفتند از اين خـانه
هم سوختـــه شمع ما ، هم سوخته پروانه
بشكسته سبوهامان خون است به دلهامان
فريــــــــــاد و فغـــان دارد دردي كش ميخـــانه
يكي از دوستان محبت كرد و بيت دوم را فرستاد منم پيوست كردم. ممنون.
درخت سيب شيريني در آنجا هست، من دارم نشانه،
بجاي پاي من بگذار پاي خود ، ملنگان پا
مپيچان راه را دامن
بخوان اي همسفر با من!
فاصله بين دو سجده در نماز مانند زندگي ما در دنياست، يعني از خاك آمدهايم (سجده اول)، و به خاك ميرويم (سجده دوم).
چقدر نكته ظريفي رو اشاره كردي دوست من ، هميشه ميخواستم كه به جاي معني نماز روح نماز رو درك كنم و شما به من كمك بزرگي كردي... كاش همه به جاي تكرار مكررات با اين معاني عبادت كنند پروردگارشون رو با معني و راز هستي و عشق و روح.
اين هم تعبير يكي ديگه از دوستان: وقتی که به سجده اول میریم یعنی عدم بودیم و وقتی سر از سجده بر میداریم یعنی خدا به ما لطف کرد و به ما زندگی بخشید و وقتی به سجده دوم میریم یعنی یه روزی میمیریم و وقتی دوباره سر از سجده بر میداریم یعنی به دنیای دیگه ای که خدا کلی تو قرانش به ما وعده اش رو داده می ریم.
"گفت": بي پايان يعني چي؟
"گفتم": يعني وسيله سفر كردن!

چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيباييها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهندهاي است "تنها" خوشبخت بودن.
آري اما گاهي تلخيها تحميليست و گاه آنچه زيبا ميپنداريم زيبا نباشد و هيچ تنهايي خوشبخت نيست. جهنم يعني اينكه عاشق نباشيم. و عشق يعني تنها نبودن مگر عاشق تنهايي باشيم و عشق به تنهايي از انحرافهاي عشق است، اعتياد است. عشق صحيح حكايت شور و شيدايي است نه سكون و انزوا. و درد تنهايي آزار دهنده و بسيار سخت است. سخت.
"عشق" آن است که یکی برای دیگری چتری شود واو هیچگاه نداند که چرا خیس نشد.
يكي از زيباترين تعبيرهاست كه من شنيدهام. هر وقت كه فكر كرديد اين جمله رو فهميديد بدونيد كه نفهميديد چون وقتي واقعا اين جمله رو فهميديد كه نه تنها جرات عمل كردنش رو داشته باشيد بلكه عمل هم بكنيد. سخته اما ممكنه.
با دو چشم شيشهاي دنياي خود را ديد
ميتوان در جعبهاي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سالها در لابلاي تور و پولك خفت
ميتوان با هر فشار هرزه دستي
بيسبب فرياد كرد و گفت:
" آه، من بسيار خوشبختم "
نميخواهم ، نميخواهي ، نميخواهد ، نميخواهيم ، نميخواهيد مانند عروسكهاي كوكي باشيم اما ميخواهند كاري كنند كه عروسكهاي كوكي باشيم!
با اينكه به منطق، به اين قدرت هولناك، براي در ميان نهادن افكار و مفاهيم ذهني مان و حتي براي تفكر و درك مفاهيم، احتياج داريم زيرا با كلمات ميانديشيم و با كمك صور ذهني، درك ميكنيم. انديشيدن، با خود حرف زدن است و تكلم پديدهاي اجتماعي است و لذا فكر و منطق هم اجتماعي اند ولي حقيقت اين است كه انسان، اين زنداني منطق، كه بيمدد منطق قادر به انديشيدن نيست، همواره در صدد بوده است كه منطق را تابع آرزوهايش بگرداند. از كتاب درد جاودانگي
يك مقداري تفسيرش سخته ولي بخونيد متوجه ميشيد. درسته كه منطق تاثير خيلي مهمي در تفكر داره اما تنها مسير تفكر نيست يعني در واقع عقل فقط انسان رو از خطرات راه آگاه ميكنه. همين.



